تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی از پس فیلتر

سید ابراهیم نبوی از پس فیلتر

مجموعه مطالب سید ابراهیم نبوی در دوم دام و روزآنلاین

نامزد زرورق نشین

من که از اولش با نامزد زرورق نشین مخالف بودم. اصولا چه معنی دارد که آدمی به آن ‏گندگی، در حداقل یک موجود 150 سانتی به اندازه احمدی نژاد روی زرورق بنشیند؟ اصلا ‏در کجای دنیا، نه در زمان انتخابات حتی در زمان هروئین کشیدن هم روی زرورق نمی ‏نشینند، فوق فوقش روی زرورق هروئین می کشند. آقای الهام گفت: " نماینده ملت باید فداکار ‏باشد، نه زرورق نشین." ‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

نامه به نامزدهای ثلاث

با هر سه تائی تان حرف دارم. اول از همه یک گله گی کلی. نه به آن قحط الرجال که می گشتیم یک نفر را پیدا کنیم که کمی تا حدودی پسندمان بیافتد و پیدا نمی کردیم و نه به الان که هر سه تان آنچنان در عرصه ی وعده وعید با هم کورس گذاشته اید که ما مانده ایم انگشت به گوش که کدام طرفی بدویم. این چه حکمتی است که همگی با هم فرار می کنید و چهار سال تمام نیستید و یک دفعه آن چنان حضورتان پررنگ و سخنانتان دلچسب و خودتان تو دل برو می شوید که همه شک می کنند چه خبر است؟ حال کاری نداریم. قصد آن است که یک حال احوالی بکنم. از همین اول هم بگویم اگر خودمانی حرف می زنم ناراحت نشوید شما را به حضرت عباس. شما بزرگید، شما سرورید، بی شعوری از من است. ببخشید. حالا از کدامتان شروع کنم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

موسوی فراتر از اصلاحات

موج موسوی در حال شکل گیری است، موجی که افکار عمومی جامعه خسته و رنج دیده ملت ایران را می تواند به هم متصل کند و زبان حال ملتی شود که نومید از رنجی چهارساله، به هوای تازه آزادی و رهایی از فقر و بی عدالتی و به دست آوردن احترام جهانی نیاز دارند. به نظر می رسد جامعه و مردم دریافته اند که انتخاب درست چیست و گرایشی که به سوی موسوی به شکلی شتابان رو به افزایش است، نشان می دهد که جامعه دریافته است انتخاب درست کدام است، و به همین دلیل است که اصولگرایان و بخصوص دولت نهم برای حفظ خودشان و گروه سیاسی نظامی پشتیبان دولت با نگرانی از شکست به هر راهی حتی دادن باج هایی مثل سیب زمینی ارزان و شیر ارزان و پرداخت پولی مستقیم برای خرید رای، اقدام کرده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

نامه یک صنوبر به یک رئیس جمهور

ای جماز! ای چموش! ای بچه پررو! که من را یاد پسربچه های بی تربیت تخس کثیف که همیشه دور دهانشان آلوچه ای است و به همه تف می کنند و همیشه آرزو دارم یک پس گردنی جانانه بهشان بزنم می اندازی.

ای شیطون بلا! ای بلبل مستان! ای زبان نفهم! که زبانت را خلج هم نمی شناسد، بلا بگیری که تا می خواهم از تو فارغ شوم و به مسائل دیگری در این جهان بپردازم، یک اطواری از خودت می ریزی و سر این قلم بدبخت من را به سمت خودت نشانه می روی. به خدا خسته شدم. بابا به باقی سوژه ها هم فرصت خودنمایی بده آخر. چرا نمی گذاری سرم را در کار آن ها هم بکنم ببینم چه خبر است؟ تا می آیم یک سطر هم از رقیبانت بنویسم از آن طرف خبر می رسد: "چه غافل نشسته ای که دوستت باز هم منهدم کرد". خیلی نامرد و جنس خرابی به خدا. خدا از سر تقصیراتت نگذرد که مرا اسیر خودت کرده ای.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

بالاتر از هجده سال؟

حالا چه اصراری است که هجده ساله باشند؟ ممکن است بگوئید هجده سالگی سن تشخیص ‏است، ولی اصولا تشخیص چه ضرورتی دارد؟ کی گفته لازم است چیز خوبی انتخاب کنیم که ‏قدرت تشخیص لازم باشد؟ وقتی بزرگترهای مملکت که هفتاد سال سن دارند و اصلا ‏مسوولیت شان در نظام " تشخیص" دادن مصلحت است، حرف شان چهار سال است می ‏خورد به درودیوار و در عوض هر چه خل و چل دارای مشکلات عصبی و کم خوابی و ‏نیروی واکنش سریع تصمیم گیر مملکت هستند، حالا چه مرضی است که انتخاب کنندگان حتما ‏قدرت تشخیص داشته باشند و عاقل باشند؟ وقتی عقل انتخاب شونده را از سوراخ سوزن می ‏توان رد کرد، انتخاب کننده چکاره حسن است؟ ‏
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

نارنگی ها و کیوی ها

رسائی گفت: خاتمی با هر فشار مانند نارنگی، نارنجی می شد.‏
آگاهان به رسائی گفتند: اگر آن فشار را به شما می آوردند، مثل لیمو زرد می شدید.‏
یک سیب زمینی اظهار داشت: بازهم خدا را شکر که احمدی نژاد بدون فشار، مثل کیوی دائما ‏قهوه ای می شود و می کند.‏
انجمن هندوانه به بغل های وابسته به آبادگران اعلام کردند: آماده ایم تا بشرط چاقو مثل ‏هندوانه بیرون تان را سبز و دل تان را خونین و سرخ کنیم.‏
یک نارنگی که بمدت دو سال زیر فشار قرار گرفته بود، اعتراف کرد نارنجی بودنش به دلیل ‏پروژه هلندی است و گفت سایر نارنگی های باغ آقای رسایی بدون فشار نارنجی نیستند، فقط ‏ما هستیم که بخاطر ماهیت هلندی مان نارنجی هستیم. ‏
همچنین یک بادمجان راست افراطی که ادعا می کرد زنان و مردان از نظر او برابرند، گفت: ‏ما در اثر فشار نه تنها نارنجی نمی شویم، بلکه سیاه می شویم و سیاه می کنیم.‏

گروههای خودجوش ‏
به دنبال پیروزی ظفرمندانه محمود احمدی نژاد از نینوای دوربان که خاطره حماسه آفرینی ‏های کربلای کلمبیا را زنده کرد، گروهی از نیروهای خودجوش که از یک ماه قبل توسط ‏مسوولان مربوطه خودبخود جوش آورده بودند، در فرودگاه مهرآباد از شخص مذکور استقبال ‏و یاد شهدای دوربان را گرامی داشتند. در همین راستا، کارشناسان خودشناسی و متخصصان ‏انواع جوش و دمل در مورد گروههای خودجوش نظرات زیر را ابراز داشتند:‏

نظریه فیزیکی: گروههای خودجوش گروههایی هستند که هر وقت رئیس جمهور در خارج ‏گاز می دهد، آنها در داخل موتورشان خودبخود جوش می آورد. این گروهها آنقدر خودجوش ‏هستند که از یک سال قبل فرم مذکور را پر کرده و از شش ماه قبل در محل مذکور مشغول ‏شده و از هفته قبل موتورشان را برای جوش آمدن روشن کرده بودند.‏

نظریه مکانیکی: گروههای خودجوش گروههایی هستند که وقتی قطار هسته ای به دلیل نداشتن ‏ترمز و دنده عقب به سربالایی می رسد، برای اینکه در دوماه آخر تنور انتخابات را داغ کنند، ‏جوش می آورند و علاوه بر تنور انتخابات، سیاست خارجی را هم وارد تنور می کنند. ‏

نظریه متافیزیکی: اصولا گروههای خودجوش از نظر متافیزیکی بر دو نوعند، گروه اول ‏کسانی هستند که وقتی شخص مذکور در سالن مذکورتر مشغول سخنرانی است و همه به ‏حرفش گوش می دهند، احساس می کنند دارند " هاله نور" دور سرش می بینند و به همین دلیل ‏هر جا دوربین می بینند عقل شان را می بندند و دهان شان را باز می کنند و هاله شان را می ‏کنند توی گوش ملت، بعدا هم حرف شان را پس می گیرند. گروه دوم هم کسانی هستند که ‏وقتی همان شخص مذکور در یک سالن کمتر مذکور سخنرانی می کند و همه به حرفش گوش ‏نمی دهند، این افراد هر چه دقت می کنند هاله نور را نمی بینند، به همین دلیل از راه دور خود ‏بخود جوش می آورند و به فرودگاه می روند. ‏

نظریه پزشکی: یکی از نظرات مهم در مورد گروههای خودجوش این است که وقتی میزان ‏ضایعات آدم از حدی بالاتر برود، احتمالا یا جوش می زند یا تبخال، مثلا وقتی برای تبلیغات ‏انتخاباتی وارد سالن کشتی یا فوتبال شود تیم ملی می بازد و ملت که یک دفعه با فاجعه ای به ‏اسم حضور رئیس جمهور مواجه شده تبخال می زنند، اما در حالت دیگر فاجعه رئیس جمهور ‏در خارج از کشور اتفاق می افتد و او به محض اینکه دهانش را باز می کند یک شکست ملی ‏دیگر زرتی می خورد توی سر مردم، در نتیجه مردم در این حالت خودبخود جوش می زنند. ‏

نظریه فرافکنی: یکی از نظرات مهم در مورد گروههای خودجوش این است که شما آدم ‏پررویی هستید، اگر اقتصادتان را نابود کنید، اعلام می کنید وضع اقتصادی ما از همه جا بهتر ‏است، اگر با ورودتان به ورزشگاه تیم ملی ببازد، مربی تیم را عوض می کنید، اگر خودتان ‏دستور بازداشت کسی را داده باشید، یک روز قبل از سفر به ژنو دستور دادرسی عادلانه اش ‏را می دهید، اگر حال تان در سخنرانی گرفته شده باشد، اعلام می کنید که یک حماسه بزرگ ‏اتفاق افتاده است. پررو بودن دلیل خاصی ندارد، و جزو موارد نادر است. در این مورد ‏درست زمانی که شما گاف دادید و همه باید بزنند توی سرتان که باد کنید، زیر قضیه را روشن ‏می کنید و کارکنان دفترتان سریعا تبدیل به گروههای خودجوش می شوند.‏

نتیجه گیری اخلاقی: آدم وقتی روز روشن و جلوی دوربین دروغ بگوید احتمال باورکردنش ‏بیشتر است.‏
نتیجه گیری تاریخی: حالا خوب است که واقعه کلمبیا 1400 سال قبل اتفاق نیفتاده، وگرنه با ‏آلزایمر ملی مان چه می خواستیم بکنیم؟
نتیجه گیری تبلیغاتی: بهترین راه برای حفظ ایمان مردم این است که هر روز به آنها دروغ ‏بگوئید و دائما هم تکرار کنید.‏
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

کربلای کلمبیا و نینوای دوربان

در راستای اینکه امروز دکتر جان در اجلاس دوربان سوئیس سخنرانی سوزناکی علیه ‏اسرائیل ابراز و منجر به اعتراض جمعیت و هو کردن وی شده و مردم سالن را برای ‏اعتراض ترک کردند، و از سوی دیگر از این واقعه میمون و مبارک حماسه ای نو زائیده شد، ‏لذا به سووالات زیر پاسخ داده و گزینه مناسب را برای چهار سال بعد انتخاب کنید.‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

رصد شوید، آدم شوید

بیا، کم بدبختی و مسئولیت دارد این وزارت اطلاعات حالا شما هم بشوید مزید بر علت. با خودم و شما هستم، نه شما نه، آن یکی، آن وبلاگ نویس بی شرفی که سمت چپ نشسته است، بله بله خود شما. با شما و خود پلیدم هستم که تو این هیر و ویر و شلم شوربای انتخابات خودمان را انداخته ایم وسط که ما هم بازی. ای من و ای وبلاگ نویس وقیح پررو که صفحه ی وبلاگت را با شطحات وطامات پر کرده ای و همچنین تو ای "اس ام اس" بساز فلان فلان شده که کارت شده است خنداندن و تشویش اذهان عمومی هر دو با هم، خاک بر سر من و تو دوتایی با هم. از صبح تا شب مسئولان اطلاعات به مانند آهو کار می کنند، زحمت می کشند و عرق جبین می ریزند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

محمود کامران می شود

در راستای اینکه محمود احمدی نژاد رئیس جمهور م.ش.نگ( منتخب شورای نگهبان) امروز سرش دچار اصابت به یک بیل محکم شده و در اثر ضربات وارده بکلی از سمت راست قضیه (مساله ناموسی نیست) به سمت چپ آن رفته و اعلام کرده است که " نباید قیم مابانه خود را به جوانان تحمیل کرد" و انگار به مدت سه سال عمه اینجانب، گلباجی خانم، فرمانده نیروی انتظامی بود و سردار احمدی مقدم داشت با آمیتاباچان رقص هندی می کرد و این یک و نیم میلیون نفری که در این سه سال مورد برخورد قیم مابانه واقع شدند، با حضور عمه ما اینطوری شدند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

احمدی قلقله زن (قسمت پایانی)

فاطی خانم تا اسم "اصلاح طلب" را شنید، جیغ وحشتناکی کشید و شروع کرد به اطراف و اکناف شلیک کردن. چون خیلی عصبانی بود. شریعتمداری که کمی بر اعصابش مسلط تر بود از بالای پشت بام فریاد زد: "خوب حالا بگو بینیم کدومشون اینقدر چشم دریده شدن که می خوان وارد میدون بشن." طرف از پشت درخت داد زد: "می گن سد ممدشونه." نام "سد ممد" برای فاطی خانم مثل نشادری بود که به گوشش فرو کردند. دست انداخت یک مسلسل هم گرفت آن دستش. همینطور فریاد می زد "غلط کرد، غلط کرد" و تیر می زد. یکی از تیرهایش هم خورد به کسی که خبر را آورده بود و طرف همان جا خشک شد افتاد زمین.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

پوره ها و پاره ها

چیزی از بالای تپه
قل می خورد
و از کنار زنی که با زنبیل سیب زمینی های اهدائی از کوچه می گذرد
عبور می کند
و از زیر ماشین وانت آبی رنگی که گونی های سیب زمینی می برد
و از آن هاله نوری به هوا پاشيده است
‏ - رد می شود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

شکایت نبوی از فاطمه به سعید

برگرفته شده از سایت روزآنلاین

_______________________________

جناب آقای مرتضوی

دادستان کل تهران عمومی و انقلاب تهران

احتراما اینجانب سید ابراهیم نبوی مددجوی سابق سالن 269 زندان محترم اوین، اتاق 92 در ‏سال 1379 و مددجوی اسبق زندان 209 انفرادی 61 و عمومی 9 در سال 1377 فرزند ‏سیدعزیز، شغل نویسنده، ساکن بلژیک روستای اووریس کوی کرک دست راست، جنب ‏فروشگاه آنا ماریا خانم، شماره 12 نسبت به سرکار خانم فاطمه رجبی دوانی فرزند علی شغل ‏خانه دار و هتاک، که خود را برای فریب افراد ساده دل پژوهشگر نامیده و همراه با همسرش ‏معروف به غلامحسین الهام( دارای دهها شغل) اقدام به تحریک دیگران می نماید، در موارد ‏زیر شکایت داشته، از آن دادستان محترم که مظهر عدل و داد( بخصوص داد) می باشید، ‏خواهش می نمایم که از اینجانب دادخواهی نموده این زن شورشگر و سلطه جو( اسم کلانتری ‏اش را نمی برم) را سرجای خودش، که دقیقا نمی دانم کجا می باشد بنشانید... (برای خواندن متن کامل بر روی لینک ادامه مطلب کلیک نمایید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

عصر آفتابه سالاری

برگرفته شده از سایت روزآنلاین

_______________________________

سردار احمدی مقدم گفت: " مردم از گشت ارشاد راضی اند." در پی این اظهار نظر، ‏خبرنگاران ما به نظرسنجی پرداختند و تلاش کردند که نظرات اقشار مختلف مردم را در این ‏مورد جویا شوند.‏

ابوالفضل ابهری روزنامه فروش به خبرنگار ما گفت: " ما از گشت ارشاد اسلامی بسیار ‏راضی هستیم، و این برای خواهر و مادر ما و خواهر و مادر اصغر که همسایه ما بود بسیار ‏مفید است و طرح امنیت اجتماعی برای روزنامه فروشی خیلی فایده دارد، چون هر وقت اونها ‏در مقابل ما مینی بوس و ماشین می آری برای جمع کردن جوانهای قرتی و دخترهای ‏خوشگل، فروش روزنامه کیهان خیلی افزایش می کند و مردم روزنامه ها را به دست می ‏گیرد و قایم می شود پشت آن که من کیهان می خوانم و می ره و اونها نگاه نمی کنه و این ‏گشت ارشاد را خیلی راضی هستیم، بخصوص این کیهان."‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

زنان پرده نشین و هجونویسان فراری!‏

برگرفته شده از سایت روزآنلاین

______________________________________

در راستای سخنرانی خانم فاطمه رجبی، همسر سخنگوی دولت که با انجام آن سخنرانی مشت ‏محکمی به دهان یک هجویه نویس فاسد فراری زده شده است، سووالات زیر برای برخی از ‏امت شهید پرور( معلوم الحال سابق) مطرح و گزینه های مناسب پیشنهاد می گردد. لطفا پس ‏از انتخاب موارد مذکور، جوایز خود را از ایشان دریافت نمائید. این جوایز پس از انتخابات ‏اهدا می گردد:‏

سووال اول: با توجه به اینکه خانم فاطمه رجبی این طنزنویس را " هجویه نویس فاسد فراری" ‏خواند، لطفا انواع طنزنویس را بگوئید.‏
گزینه اول: هجویه نویس فاسد زندانی
گزینه دوم: هجویه نویس فاسد تحت تعقیب‏
گزینه سوم: هجویه نویس فاسدی که تازه از زندان آزاد شده و در حال فرار است.‏
گزینه چهارم: هجویه نویس فاسد فراری‏
گزینه پنجم: بیخودی زور نزن طنزنویسی که هجو ننویسد و فاسد و فراری نباشد نداریم.‏

سووال دوم: فاطمه رجبی گفت، موسوی افراد جامعه را به خواندن آن مطلب مبتذل علیه من ‏سوق داده است، و در این صورت او را هرگز نمی بخشم. لطفا بگوئید که اگر فاطمه رجبی، ‏موسوی را نبخشد چه اتفاقی می افتد؟
گزینه اول: احمدی نژاد انتخاب نمی شود.‏
گزینه دوم: غلامحسین بیکار می شود.‏
گزینه سوم: فاطی باید چادر ببندد به کمرش و موسوی را نفرین کند.‏
گزینه چهارم: مثل قبل می شود و هیچ اتفاقی نمی افتد.‏

سووال سوم: با توجه به نظرات خانم فاطمه رجبی چهار هجویه نویس فاسد فراری قرن هشتم ‏تا سیزدهم را نام برده و محل فرار آنها را هم ذکر کنید.‏
گزینه اول: عبیدزاکانی فراری به بغداد
گزینه دوم: ایرج میرزا فراری به همدان
گزینه سوم: ابوالقاسم حالت فراری به جاهای مختلف
گزینه چهارم: ایرج پزشکزاد فراری به پاریس‏

سووال چهارم: از میان طنزنویسان قرون اول تا شانزدهم( تا صد سال بعد) یک طنزنویس نام ‏ببرید که فاسد و هجو نویس و فراری نباشد؟
گزینه اول: مهدی کلهر‏
گزینه دوم: غلامرضا حسنی‏
گزینه سوم: غلامرضا الهام‏
گزینه چهارم: محمود احمدی نژاد‏

سووال پنجم: اگر یک طنزنویس فراری نبود، باید چکار کنیم؟
گزینه اول: اینقدر او را کتک می زنیم تا فرار کند و برود.‏
گزینه دوم: او را برای سفر به خارج می فرستیم، موقع بازگشت ممنوع الورودش می کنیم.‏
گزینه سوم: او را زندانی و آزاد و زندانی و آزاد و زندانی و آزاد..... خودش فرار می کند.‏
گزینه چهارم: هر سه گزینه را با هم انجام می دهیم.‏

سووال ششم: با توجه به اینکه قصد میرحسین موسوی از نوشتن نامه در مورد طنزنویس ‏خارج از کشور باز کردن میدان سیاست برای زنان بوده است، اما به گفته فاطمه رجبی میدان ‏سیاست برای زنان باز است، لطفا چهار زن را معرفی کنید که میدان سیاست برای آنها باز ‏است؟
گزینه اول: فاطمه رجبی‏
گزینه دوم: فاطمه اره‏
گزینه سوم: شمسی پهلوون
گزینه چهارم: فاطمه سلطان‏

سووال هفتم: فاطمه رجبی گفته است که قصد موسوی در نامه دفاع از من در واقع تخریب ‏اینجانب( فاطی) بوده است، با توجه به اطلاعات مربوط به تخریب، لطفا بهترین روش های ‏تخریب فاطی مذکور را بیان کنید.‏
گزینه اول: نوشته هایش را بدون هیچ سانسوری منتشر کنید.‏
گزینه دوم: دوربین را روشن کنید و پس از پخش مستقیم بگذارید هر چه می خواهد بگوئید.‏
گزینه سوم: به غلامحسین بگوئید جلوی دهانش را ول کند.‏
گزینه چهارم: جلوی خانه شان یک سالن سخنرانی درست کنید تا از صبح تا شب حرف بزند.‏

سووال هشتم: با توجه به اینکه به گفته فاطمه رجبی هجویه نویس مذکور را باید ضدانقلاب، ‏فراری و اسلام ستیز نامید، لطفا بگوئید که از کجا می فهمیم که یک نفر هم ضدانقلابی است و ‏هم فراری و هم اسلام ستیز؟
گزینه اول: با محمود احمدی نژاد مخالف باشد.‏
گزینه دوم: با احمدی نژاد مخالف باشد.‏
گزینه سوم: با رئیس جمهور مخالف باشد.‏
گزینه چهارم: طرفدار رئیس جمهور نباشد.‏

سووال نهم: اگر فاطمه رجبی گفته باشد که موسوي بايد پاسخ دهد چرا اين فرد ضدانقلاب به ‏حمايت او برخاسته است؟ چکار کنیم که آن فرد ضد انقلاب از موسوی حمایت نکند؟‏
گزینه اول: او را کتک بزنیم و وادارش کنیم که با حکومت بجنگد؟
گزینه دوم: بدون اینکه کتکش بزنیم از او خواهش کنیم با حکومت بجنگد.‏
گزینه سوم: از او بخواهیم انتخابات را تحریم کرده و از او بخواهیم به ایران برگردد.‏
گزینه چهارم: به او پول بدهیم که علیه انتخابات موضع بگیرد و بعد ماچش کنیم.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

وقتی از ایران حرف می زنیم دقیقا از چه حرف می زنیم؟

کاری از: گروه ایران ما

ایران کجاست؟ ایران کشوری‌ است که ما در آن به دنیا آمدیم، هر گوشه‌اش! هر جایش، و منطقی نگاه کنیم، ما هیچ نقشی در انتخاب آن به ‌عنوان محل تولد نداشته‌ایم! در نگاه اول‌، شاید افتخار کردن به ایرانی بودن، ‌به چیزی که انتخابش از اختیار ما خارج بوده است، همان قدر بی‌معنا باشد که تنفر داشتن از آن. ‌اما وقتی چشم‌های‌مان را ببندیم و به بوی سکر‌آور کوهستان و بابونه و شقایق‌هایی که بر کوه‌ها آرام گرفته‌اند، ‌به نجوای لالایی‌هایی که با آن‌ها بزرگ شدیم ‌‌‌فکر کنیم، ایران برای‌مان معنای‌ عمیق‌تری پیدا می‌کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

احمدی به خانه کروبی می‌رود

عید دیدنی

کاری از صنوبر

زمان: ‌سه‌شنبه بعد‌از‌ظهر

احمدی اهل و عیال را فرستاده است مسافرت و خودش در خانه ی ننه افسرش یک کتی افتاده است. ‌زیر پیراهن سفید رکابی نخ نمایش را پوشیده و تنبان راه راهش را تا دم گلو بالا کشیده است و در حال تماشای برنامه کودک، هولوپ هولوپ باقلوا و بادام سوخته می‌خورد و چای سر می‌کشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

احمدی در عید دیدنی عمو علی

عید دیدنی، دوم

کاری از صنوبر

احمدی و مادرش شیرینی به دست به سمت خانه ی عمو علی می روند.
- پسرم اون لنگه کفش رو از دهنت در بیار زشته.
- نمی خوایم.
دم در منزل عمو علی می رسند و ننه افسر زنگ را می زند.
- دیرییییییییییینگ
- بلی
- (احمدی به مادرش امان نمی دهد) عمو جون خوشگلم، قربونت برم من الهی، منم احمدی، خاک زیر پاتون، غلامتون. با ننه م اومدیم عید مبارکی.
- بفرمایید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

وبلاگ نویس ها به بهشت نمی روند

یک داستان کاملا تخیلی

داستانی از: صنوبر

مریم (24 ساله، لیسانس هنر، صنایع دستی) در منزلشان مشغول خوردن شام در کنار خانواده بود که اعضای نیروی انتظامی وارد منزلشان شدند و او را که هنوز لقمه در دهانش مانده بود و مات مانده بود زیر بغل زدند و بردند.
مهرداد (28 ساله- دانشجوی ادبیات) سر کلاس دانشگاه نشسته بود، دستش را زده بود زیر چانه اش و داشت در هپروت سیر می کرد که اعضای محترم نیروی انتظامی از همه طرف کلاس را محاصره کردند. یک عده در را با لگد باز کردند و پریدند داخل، عده ای هم با حرکات آکروباتیک از بالای پشت بام با بند و طناب خود را به کلاس رساندند و از پنجره پریدند داخل و پس از هفتصد غلت و حرکات رزمی از روی زمین بلند شدند و از ردیف اول شروع کردند همه را یک فصل کتک زدند، تا رسیدند به مهرداد و از یقه اش گرفتند و بردندش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

عید ننه ات مبارک!

کاری از: صنوبر

زمانی که پیام تبریک آن باراک اوبامای یانکی جهان خوار، به گوش حکومت رسید تمامی رجال حکومتی کمثل المستعملین النشادر از جا برجسته و لگد پراکنی آغاز کردند. چرا؟ فی الواقع این چک و پر زدن را دلایلی است، بس موثق:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

اونی که احمدی به مدرسه رفت

مدرسه‌ی عدالت

کاری از صنوبر

قرار بر این بود که به منظور انتخاب دانش‌آموز ممتاز و مبصر مبصرهای مدرسه‌ی «عدالت» دو دانش‌آموز برگزیده (احمدی، سد‌ممد) مقابل یکدیگر قرار گرفته و با یکدیگر به رقابت بنشینند. ‌به منظور در نظرگیری جوانب انصاف، این رقابت در سالن اجتماعات مدرسه و به صورت علنی برگزار می‌شد تا تمامی اولیاء و شاگردان خود به قضاوت نشسته و دانش‌آموز برجسته را انتخاب نمایند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

مادر، به فریادم برس!

گلایه، قسمت سوم

کاری از: صنوبر

زمان: دوشنبه ظهر
مکان: دفتر ریاست جمهوری

احمدی در دفترش نشسته است و از ذوق مدام شیهه می کشد.
- آخ جان که چقدر امروز همه چی خوبه. اون از علی که یه اخطار مشتی بهش دادم بره حالشو ببره. این سد ممد عشوه هم آخر سر مثل اینکه خدا بخواد شرو داره می کنه. اه اه چقدرم لوسه بچه ننه. آخ بذار چندتا اس ام اس بفرستم برای دارو دسته شون دلم خنک تر بشه.
موبایلش را بر می دارد و شروع می کند به نوشتن: ممدی، چطور مطوری؟ خوش میگذره عبا خوشگل؟
آن طرف سد ممد اس ام اس را می خواند و جواب می دهد: ما را با شما کاری نیست. پرنده با پرنده باز با باز. حیف من که با توی بی شئونات طرف بشم. بی نزاکت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

خاتمی و موسوی، در راه اصلاحات

روزهای سخت جنبش اصلاحات در پیش است. روزهایی پر از شک و تردید که در آن رسیدن به تصمیم درست کاری دشوار خواهد بود و احتمال وقوع اشتباه روز به روز افزونی می یابد. این تردید بخصوص از آنجا تشدید می شود که بسیاری از رهبران اصلاحات و از جمله خود نامزدها مجبورند از گفتن مقصود اصلی خود بطوررسمی، خودداری کنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

سال گاو

امسال سال گاو است
با شاخ های تیز و بزرگش
با مغز کوچک

از ابتدای سال آواز دلنشینی از دور
هی " ماغ" می کشید، می گفت : " مع"
چندین تن از بزرگان
شاید علیه نعره مذکور، پاسخ چنین نوشتند: " نع!"
اما هزار شاخ، شاید هزار شاخ تر از هر جا
شاخان سخت و تیز
بر کله های گنده و بر مغزهای ریز
بر باسن برهنه یاران ما نشست

هرگز مباد باسن لخت و برهنه ای
در رهگذار گاو!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

کفشی برای پابرهنگان

در راستای اینکه پوشیدن کفش برای کلیه پابرهنگان تاریخ و جغرافیا از اهم چیزها بوده و ‏گاهی اوقات همین پابرهنگان بخاطر اینکه کفش می پوشند، بکلی از تاریخ حذف، ولی در یک ‏گوشه جغرافیا به زندگی ننگین و اسرارتبار خود ادامه می دهند و بارها پیش آمده است که ‏کسانی بخاطر پوشیدن کفش مجبور شده اند، از حضور در تاریخ صرف نظر و یا بخاطر ‏نداشتن کفش پابرهنه وارد صحنه های نبرد حق علیه باطل شوند.‏

و با توجه به اینکه دوباره وکیل ما، یعنی همان آقای نعمت احمدی، به ما اعلام کرد که ما را ‏برای ماه تیر به دادگاه احضار کرده اند و من هم قطعا قصد دارم برای پاسخ به موارد ذیربط ‏به ایران بروم تا کور شود یا نشدش فرقی نمی کند، در هر حال ما برای تیرماه، مجبوریم برای ‏دادن جواب برویم تهران، حالا اگر رئیس جمهور عوض شد که چه بهتر، عوض هم نشد که ‏احتمالا یک عملیات بریج در دهان مان داریم همراه با آسفالت. در هر حال ده شباهت یک ‏احمدی نژاد به یک کفش چیزی نیست که بخاطر یک دادگاه ناقابل که قرار است بعد از تغییر ‏یک رئیس جمهور برگزار شود، گفته نشود. در همین راستا و با کمال اقتدار ملی ده شباهت ‏میان کفش به معنای اعم کلمه با احمدی نژاد را به عرض امت شهیدپرور، بروبکس سابق می ‏رسانیم:‏

اول، کفش اگر اندازه آدم نباشه و کوچیک باشه، آدم با بدبختی راه می ره، رئیس جمهور اگر ‏اندازه نباشه، و کوچیک باشه، همه مردم با بدبختی راه می رن و به هیچ جا هم نمی رسن.‏

دوم، اگر کفش کوچیک باشه و صاحابش اصرار داشته باشه ازش استفاده کنه، پاره می شه، ‏اگر رئیس جمهور کوچیک باشه و صاحابش اصرار کنه که حتما ازش استفاده کنه، پاره نمی ‏شه، ولی اتفاقات خیلی بدتری می افته.‏

سوم، کفش اگر کثیف بشه، با یک دستمال تمیز می شه، اما رئیس جمهور وقتی کسی دستمال ‏بگیره دستش، تازه کثیف می شه. ‏

چهارم، کفش رو وقتی پرت می کنن طرف رئیس جمهور که دیگه چیزی تا سقوطش باقی ‏نمونده باشه، اما رئیس جمهور رو وقتی پرت می کنن از سرجاش که مدتهاست سقوط کرده ‏ولی خودش خبر نداره.‏

پنجم: با کفش مدتی راه می رن، بعد اگر مناسب بود انتخابش می کنند، ولی رئیس جمهور رو ‏اول انتخاب می کنن، بعد مجبورن مدتها باهاش راه برن، حتی اگر مناسب نبود.‏

ششم: تا وقتی بند کفش رو باز نکردی که بذاری اش کنار ظاهرش خیلی تمیزه و نمی دونی چه ‏بوی گندی از اون تو می آد، رئیس جمهور هم خیلی اوقات همین طوره، تا وقتی نذاشتی اش ‏کنار معلوم نمی شه پشت اون ظاهر واکس خورده چه گندکاری هایی در جریانه.‏

هفتم: جوراب خوب مثل یک مشاور با ارزشه، هم کفش رو قابل تحمل می کنه، هم رئیس ‏جمهور رو.‏

هشتم: کفش های مختلفی وجود دارند، دمپایی های ساده، کفش های شیک، کفش های راحت، ‏پوتین نظامی، گیوه..... و روسای جمهوری مختلفی هم وجود دارند، روسای جمهوری که ‏براحتی کنار گذاشته می شن، روسای جمهور خیلی قانونی و نه چندان راحت، جمهوری های ‏دموکراتیک، روسای جمهوری که با کت و شلوار و کراوات پوتین می پوشند و روسای ‏جمهور پوپولیستی که یک جمهوری رو تبدیل به یک زباله دانی می کنن.‏

نتیجه گیری اخلاقی: کفش هایی که یک عمر پوشیده می شن، الزاما کفش های خوبی نیستند، ‏پای آدم بعد از یک مدت دیگه نمی تونه نفس بکشه.‏
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   | 

احمدی قلقله زن (قسمت اول):

دیگر از یکی بود یکی نبود گذشته بود، خیلی ها بودند. حتی زیر این گنبد کبود مایل به خاکستری تیره یک "احمدی" هم بود. احمدی در "دهکده ی غرایب" زندگی می کرد. روزی از روزها این "احمدی" فیلش یاد هندوستان کرد. گفت: "چقدر بشینم یه قل دو قل بازی کنم، من آخه حوصله م سر رفت. می خوام برم بشم رئیس جمهور." از خونه اش آمد بیرون و به طرف صندلی ریاست جمهوری به راه افتاد. در راه که داشت می رفت، رسید به یک سری دانشجو. گفتند: "احمدی، کجا میری؟" گفت: "دارم می رم به پایتخت، بشوم رئیس جمهور، چاق بشم، چله بشم، بعد میام به شما امکانات می دم در حد بنز." رفت و رفت تا رسید به صنف روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان. یکیشون گفت: "ناقلا، کجا میری؟" گفت: "می خوام برم به پایتخت، بشوم رئیس جمهور، چاق بشم، چله بشم، بعد میام به خدمت شما می رسم." یک سری تنشان لرزید گفتند: "این حرفش بو داشت." یک سری، به سر دستگی حسین درخشان گفتند: "هیچم بو نداشت. خیلی هم خوب بود. منظورش آزادی بیان بود. برو داریمت داداااش. ما که دوسِت داریم." رفت و کمی جلوتر رسید به چندتا دختر با لباس های رنگی، شاد و خوشحال. بهش گفتند: "احمدی کجا میری؟" گفت: "دارم می رم یه جای خوب." گفتند: "سوغات برای ما چی میاری؟" گفت: "آزادی لباس. احترام به شخصیت." بعد دید اینطوری نمی شود. رفت بالای یک تخته سنگ ایستاد و فریاد زد: "جمع شین، جمع شین، می خوام سخنرانی کنم." مردم کم کم گردش جمع شدند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت   توسط همزاد نبوی   |